فصل ششم
صدای گوشیم بلند شد شماره غریبه بود یعنی اشنا بود اما سیو نبود_ بله ؟_ به به خوش میگذره ؟_ نچ . علیک سلام بفرماییدامید _ چه خبرا ؟_ هیچ امید _ تو بلد نیستی بگی سلامتی ؟؟؟؟؟؟_ نچ . خبری باشه می گم نباشه هم میگم هیچ .. عادتمه امید _ بله دیگه ترک عادت هم_ موجب مرضهامید _ ببینم دوستات امروز فوتبال داشتند _ به تو چه امید _ پس همین بگو خانم چشونه حوصلت سر رفته ؟_ خیلی امید _ برنامه ات چیه ؟_هیچامید _ خب برای اینکه جبران فوتبالت بشه تا یک ساعت دیگه در خونتونم_ نچ امید _ چرا ؟_خودم میام امید _ پس دو ساعت دیگه پارک ...._ چرا یه ساعت بهش اضافه کردی ؟ مگه با تو یه ساعت تو راه بودم اگه میخواستم با تو بیام ؟؟؟؟؟امید _ فوضولی نکن جوجه ... شاید _ جوجه خودتی اق قوقولیامید _ حالا اول روشن کن من جوجه شدم یا خروس ؟؟؟_ خافظ اق قوقولی مامان _ کیانا _ جونم مامانیمامانی _ بیا بابات کارت داره_ بله بابا _ تو به کارخونه هم می رسی ؟_ نه مگه قرار هست من برسم ؟بابا _ اره پس کی برسه هرچند مدت یک سری بزن در ضمن پسر یکی از شریکام قرار هست فردا بره کارخانه حتما برو باید باهاش قرارداد ببندی _ باشه بابا _ راستی امشب پرواز داریم _ چه زود _ هفته دیگه باید خودت بزنگی _ خب من می خوام برم باید برم اماده بشم بای در ضمن چه بزنگم چه نزنگم جوابم منفیه بابا_ با قبول شرایطم ...اما فکر نکنم موفق بشی بای.خندم گرفت زندگیم شده مثل رمان ها ...حتما الانم باید برم پیش امید و مثل ترسا در رمان قرار نبود بهش بگم امید بیا منو بگیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سریع رفتم حمام و امدم بیرون. مانتوی سفیدم رو با شال و شلوار جین ابی کم رنگم و کفش های پاشنه بلند سفید پوشیدم و مثل همیشه بدون برداشتن کیف بیرون رفتم اصلا من یک کیف هم نداشتم فقط چند تا کوله ی اسپرت.به طرف پارکینگ رفتم بنز شکلاتی بابا رو برداشتم برای اینکه ماشین های بابا بی استفاده مانده بود بابا همه شان رو به جز بنزه و جاجریه فروخت و بعد از فروختنشون به من خبر برگشتشان به خارج رو داد_جمیله خانم جمیله خانم _ بله_ بابااینا که دارن میرن منم بیرون غذا میخورم پس زحمت نکش وغذا درست نکنجمیله خانم _ این قدر غذا های من بده که همش بیرون غذا میخوری؟_ نه بابا من عادت دارم ترک عادتم موجب مرضه بای.رفتم پارک اما نمی دونستم کجای پارک برم. دلمو زدم به دریا و رفتم جای با صفایی که با ترنم پیداش کرده بودیم و خیلی دوسش داشتم اونجا منظره ی زیبایی داشت که به من ارامش میداد امید هم همان جا بود یه پیراهن اسپرت ابی کم رنگ با شلوار جین پوشیده بود. خدایش هم خوشکل بود هم خوشتیپ. خصوصا چشمای ابیش وهیکل ورزیده اش قدش هم 40 سانتی از من بیشتر بود و این مصمم میکرد تا باهاش راحت باشم و بفهمم دنبال هوس نیست و فقط برای سرگرمی با منه اما دلیل شرط بندی چیه؟رفتم طرفش خندیدامید _ از کجا میدونستی من اینجام؟_ من نمیدونستم شانسی امدمامید _ای کلک حالا تیپتو با من ست کردی که خودتو به من بچسبونی؟خیلی از حرفش عصبی شدم _اقای مغرور خودشیفته ازخود راضی اگه میدونستم عمرا تیپ ابی میزدم خافظسریع از کنارش رد شدم امید _ کیانابی اعتنا به صداش که دلمو نمیدونم چرا یه دفعه اتش زد به راهم ادامه دادمیه دفعه یکی از پشت بازومو گرفت خواستم از داستش خلاص بشم که ان چنان فشاری داد که ناخواسته برای جلو گیری از فریادم لبمو محکم دندون گرفتم و به ثانیه نکشید که مزه خونو در دهنم حس کردمکاملا از زمین بلندم کرد_ نکن دیوونه دستم شکست شایدم در رفتهامید عصبی خروشید_ مگه صدات نمیزنم چرا سرتو کج کردی وداشتی میرفتی_از کی تا حالا اقا بالا سرم شدی؟ تازه نمیدنستم وحشی هستی که اینم الان فهمیدمامید_ تو هیچ چیزی از من نمیدونی_ ولم می کنی یا داد بزنم مزاحمم شدیامید _ هر کار می خوای بکن اما یادت باشه روی قولت نموندی _ یه عذر خواهی هم بد نیستا بابا دستمو ول کن شکستیه دفعه انگار به خودش امد چون دستمو رها کردامید _ ببخشید_خواهش میکنم اما شرط میبندم تا دو ماه جاش میمونه امید_ میخوای ببرمت دکتر_نچ هنوز این قدر ها هم لوس نشدمامید _برا اولین باره می بینم با دوستات نیستی_ فوتبالن امید _با کی؟ _کفتاراامید _کـــــــــــــی؟تازه فهمیدم چی گفتم_ کفتارا لقبشونه خب ما نمیتونیم اسمشونو که هی بگیم تازه حتی یادمون هم نمی مونه برای همین براشون لقب میزاریم. امید....امید_ چی گفتی؟_ گفتم کفتارا لقبشونه امید _نه بعدش_بعدش گفتم خب ما نمیتونیم اسمشونو که هی بگیم تازه حتی یادمون هم نمی مونه امید با خنده _ نه بعدش؟_گفتم همین براشون لقب میزاریم امید_نچ کلمهی بعدیش چی گفتی؟_گفتم امید اقا نه اقا امیدامید_ نه یه کم کوتاه تر بود_ گفتم اقا پسرامید _مهم نیست بالاخره حرفتو یه روز دیگه که تکرار میکنی!!!!!!_عمرا­امید _میبینیم حالا اسم گروه ما چیه؟_اول گربه نرا اما از مسابقه فوتبال به بعد چهار گربه افسانه ایامید با قهقه _چه طرقی کردیم پس....._مال شما که بدتر بود زاغ و کلاغ میخواستم فک دوستتو اون روز جابه جا کنم یا حتی بندازم پایینامید _بعدش شدید قناری های دست نیافتنی_برای همینم امدی سرغ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امید _نه_پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امید _بیخیال_ من فقطو فقط چون بهت قول دادم از جونم که فوتباله گذشتم اون وقت تو ...........گمشوامید _کیا صبر کن بخدا....سریع از کنارش رفتم خیلی عصبی بودم
 نگاهی به اطراف کردم من اصلا کجا هستم؟؟؟؟؟؟اینجا چرا این قدر خلوته؟؟؟؟یعنی این قدر تو فکر بودم که حتی متوجه اطرافم هم نشدم؟؟؟؟؟با صدای چیزی نظرم به جلو جلب شد فقط همینو کم داشتم امروز خدایــــــــــــــــــــا 8 تا پسر مست که با لبخند حال بهم زنی بهم نزدیک می شدند درسته مبارزم خوبه اما خیلی هم زور بزنم از پسِ 4 تاشون یا اصلا پنچ تاشون بر میام نه 8 تا!!!!!!!!!یکیش نزدیکم شد اومد بهم دست بزنه که با پا چند متر ان طرف تر پرتابش کردم وهم چنین دومی وسومی وچهارمی....وای...پنجمی دست به کار شد امدم با اموزش های دفاع شخصیم کاردو از دستش بیرون بکشم که ششمی با زنجیر به کمرم زد گیر کردم حسابی زنجیرو بگیرم با کارد میزننم کاردو بگیرم با زنجیر تازه دو تاشم بگیرم بقیه میریزن روم واقعا زنجیره که به کمرم میخورد خیلی درد اور بود زنجیرو گرفتم که اون پسره با کار بهم حمله کرد چشمامو بستم ..................چشمامو با ترس باز کردم دستی جاقو را گرفته بود نگاه صورتش کردم برای اولین بار از دیدن امید در حد مرگ خوشحال شدم (تشبیهم منو کشته در حد مرگ خوشحال شدم!!!!!!!!!!) امید همه را میزد و من از درد تمام بدنم میلرزید همه را زد سریع پشتش قایم شدم تا در امان باشم وای خدا چه ارامشی بهم داد....امید همه را زد و به طرف من برگشت .....در تمام عمرم بار اولی بود که ترسیده بودم ترسم به حدی زیاد هم بود که نتوانستم به مبارزه ام ادامه بدم امید انگار فهمید خیلی ترسیدم. دستاشو باز کرد و منم سریع به بغلش پناه بردم وای خدا صدای قلبش چه ارامشی بهم میده................._امید_جانم_ببخشید نباید از پیشت اونجوری میرفتم _کیانا اروم باش من پیشتم هکه چیز تمام شد خیلی ترسیدیا_اره کارم تمام بود اگه تو..._هیس من نمیزارم کیای شیطون من دیگه این بلا سرش بیاد _امید هیچ وقت ننزار این اتفاق دوباره برام بیفته_چشم گلمکمی ارام ترشدم اما هنوز بدنم میلرزیدامید _کیانا_جانم_خنده ای سرخوش کرد چشماش رنگ شیطنت به خودش گرفتامید _دیدی بالاخره بازم بهم گفتی امید!!!!!!!!!!!تازه فقط امید گفتنم اکتفا نکردی پریدی بغلم اونم دقیقا نیم ساعت بعد از عمرا گفتنت کاش همیشه همین جوری عمرا بگی..سریع خودمو جمع و جور کردم و از بغلش بیرون امدم .خندید.خندیدم._نخند دو باره میرماامید _منم دیگه دنبالت نمیاماخندیدیم _امید_جانم_بدنم خیلی درد می کنه بریم دکتر_چشم خانمیرفتیم دکتر ابتدا معلوم شد بازوم که امید محکم گرفته بود وشرط بسته بودم تا دو ماه جاش بماند در رفته و بدنم هم کوفته شده و جای زنجیر ها هم زخم شده بازومو برای اطمینان کامل گچ گرفتند سوار ماشین امید شدم _ وای امید_چی شده _ماشین بابام_به بچه ها سپردم کلیدم گذاشتم زیر ماشین ادرسش دادم ببرند خانه_ وای مرسییه دفعه یه چیزی مثل رمان ها درذهنم شکل گرفت بابام گفت یا علیرضا یا بهتر از اون امید از علیرضا بالاتره...اما سریع ذهنمو از این فکر ها خالی کردم چه فرقی میکنه پسر پسره.چه علی چه امید مثل هم هستند تازه با علی که حداقل عشق یک طرفه هست اما با امید همان هم نیست تازه من همه چیزه علیرضا رو میدونم اما امید حتی فامیلیش هم نمیدونم تازه من و امید فقط برای شرط بندیه با هم هستیم همین و بس..... _کیانا_بله_برای اینکه از فکر فوتبال بیرون بیای به جای فوتبال وقتتو با من بگذرون و بیا با هم وقتمون را پر کنیم _باشه _خب رسیدیم_مرسی و خافظ_فردا شش کوه میام دنبالت_6 صبح؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟_پ نه پ _من بمیرم 8 بیدار نمیشم تو میگی 6؟!!!!!!!!!!_مجبوری بای_ ای بمیری...  فصل هفتمصدای ساعت بلند شد 5:30 بود کلی فحش به امید دادم و از رخت خواب گرم ونرمم دل کندم دوش پنچ دقیقه ای گرفتم سریع شال عسلی که رنگ چشم هام بود با مانتوی عسلی و کفش و کیف همان رنگ پوشیدم ساعت 6 بود که صدای ماشین امید هم امد سریع رفتم پایین _سلام کیا چه رنگ عسلی باحالت میکنه چشم هاتم که عسلی موهای طلاییت هم کلا هم رنگت میکنه با لباس هات فقط میمونه اون لبای قرمز و سرخت_هیز_ من هیزم؟؟؟؟؟؟؟_اره_پس نشونت میدم_تسلیم امید_بله_میشه بخوابم؟؟؟_بخواب خب اجازه نمیخواد کهبا شوق چشمامو روی هم گذاشتم _خب حالا کوه خاصیتش چیه؟؟؟امید _ خب هوای پاکیزه و همراهی با جمعیتی که در حال تلاش برای فتح قله هستند_امید_چته خب_همین؟؟؟؟؟_ اره خبدیگه نفهمیدم چی شد_ کیا......کیانا ....شیطونه ...کیانا پاشو دیگه رسیدیماروم چشمامو باز کردم روسریم افتاده بود _چه عجب!!!!_مرض خب خوابم میامدیه دفعه دستشو جلو اورد وروسریم را سرم کرد متوجه نگاه پسری روی خودم شدم وریز خندیدمپیاده شدیم تازه تیپ امید را دیدم پیراهن ابی همرنگ چشماش که رگه های مشکی داشت و شلوار جینش واقعا زیبایش کرده بود جمعیت زیادی انجا بودند که تلاش می کردند هرچه سریع تر از کوه بالا بروند ماهم راه افتادیم وبه سمت بالا حرکت کردیم که صدای چند پسر که از پشت سرمان میامدندُ شنیدم ناخوداگاه دست امیدو فشار دادم و بهش تکیه کردم اونم یکی از دستاشو دور کمرم حلقه کرد و لبخند زد امید _ادم نباید هیچ وقت از چیزی بترسه تو که ترسو نبودی اما_ اما چی ؟امید _ اما کاش همیشه این قدر می ترسیدی تا منو به اغوشت راحت راه بدی _ امید میکشمتسریع پا به فرار گذاشت و من هم دنبالش حالا ندو کی بدو.تا تقریبا بالا های کوه و ایستگاه های اخر یک نفس دویدیم _امید..........امید.........امید ..واستا دیگه نمیتونم ....من صبحانه هم هنوز نخوردم امید بر میگردما ..._باشه تنبل خان._حالا یکم یواش ربریم چیزی نمونده رفتیم بالای کوه صبحانه هم خوردیم و برگشتیم ساعت 12 شب بود که امید منو دم در خانه پیاده کرد و رفت واقعا با امید گذشت زمانو احساس نمیکردم***** صبح زود بیدار شدم این چندمین روزی بود که با امید بیرون میرفتم و سحر خیز شده بودم. هر روز یه کار جدید و بدون فهمیدن گذر زمان صبح را شب میکردیم هر چی منتظر زنگ امید بودم خبری نشد واقعا نگران شده بودم خودم را با تری و طرلان سرگرم کردم و اخر هم چون پنج شنبه بود رفتیم پاتوقمون در انجا هم خبری از امید نبود دلهره اورتر این بود که دوستاش بودند و خودش نبود نمی دونم چرا غم تمام عالم به دلم ریخت یک اس بهم رسید با بی حالی نگاه کردم از امید بود : کیانا بیا بیرون از انجا البته پیاده و تنها با دوستاتم خدافظی کنسریع رفتم بیرون خبری نبود ازش. رفتم داخل اتوبان ماشیتی که حتی نتونستم بفهمم چیه باسرعت و میلی متری از کنارم رد شد و سریع ایستاد منم که راعصابم از دست امید خرد بود گفتم بزار سر این خالی کنم _ اوی مردیکه مگه کوری روانی عقد......حرفم در دهنم ماسید..امید بود.سکوت کردم_سوار نمیشی؟سوار شدم و باز هم سکوت_ بابا جای اینکه عذرخواهی کنی سلامم نمیکنی؟_سلام_ چه عجب!!!!ببخشید باعث شدم فحشم بدی_ اولا معذرت دوما حقت بود میخواستی درست رانندگی کنی_ بخدا هرکس نشناسه فکر میکنه مثل این لاتای جنوب شهری_با هر کس باید یه جور صحبت کرد خب_ قبول دارم اینو حالا بریم؟_کجا؟_متلکت میگما ._ بگو مال این_خودت خواستی..خونه خالی_مرض......._ خب رستورانی جایی دیگهیعنی علیرضا بهتره یا امید؟؟صد در صد امید اما کاش اینم دوسم داشت اصلا دوسم داره؟؟معلومه که نه اینا همش برای تفریحه چرا این قدر من فکر مزخرف میکنم  فصل هشتمیک هفته گذشت و من و امید با هم صمیمی تر شده بودیم امروز روز اخرِ گچ دستمم باز کردم چون دکتره گفت نشکسته بوده و حالا هم خوب شده.باید به بابام جوابمو بگم اما چی بگم؟امید یا علیرضا؟؟؟امید بهتره اما ....کاش امیدم مثل علی منو دوست داشت اون وقت بی شک امید انتخاب اول و اخرم بود ...خدایی علی هم کم نداره از امید اما من فقط به عنوان داداش دوسش دارم ....حالا واقعا امید را به عنوان شوهر میتونم قبول کنم؟؟تازه اون عمرا قبول کنه تا الان هم فقط برای شرط بندی با هم هستیم شاید غرور ش باعث شده ازش خوشم بیاد..بیخی بابا امید مغروره خب منم عاشق همین غرورشم ..عاشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کلمه بیگانه ای ....اما با تمام بیگانگیش مقدسه و پر معنا.....خدایا یعنی من عاشق شدم؟؟؟؟؟اما نه من فقط بهش عادت کردم همین و بسیه زنگ زدم به تری_الو_سلام_ایول یه روز به ما زنگ زدی تو..._گمشو اعصاب ندارم میزاری حرفمو بزنم یا قطع کنم؟_نه میزارم _پس خداسعدی_دِ بگو دیگه_دِ نمیزاری دیگه_اخه ذوق زده شدم _ ببخشید چرا؟؟_اخه کیانا بهم زنگیده_مرض.ببین حالم خرابهاماده باشین تا یه ربع دیگه میام خافظیاد شعر فروغ افتادم فقط همینش را بلد بودم اری .اغاز دوست داشتن است گرچه پایان ناپیداست من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست رفتم حمام و نگاهی به ساعت کردم یک ظهر بود مثل همیشه ناهار و صبحانه ام یکی شد البته فقط باهاش بازی میکردم ..رفتم یک اب پرتقال خوردم خوردم و رفتم استخر و شیرجه زدم تو اب بدون هیچ لباسی....با سیستم در ها رو قفل کردم تا هیچ کس مزاحمم نشهچند بار از اب بیرون امدم و دوباره شیرجه زدم تو اب اخه خیلی دوست داشتم..هنگام شیرجه زدن نه توی زمین بودی نه اسمان و حس خیلی خوبی داشت بعدش سرمو گرفتم زیر اب ....و بعد از ان هم رفتم سراغ سونا وجکوزی.زمان از دستم خارج شد اما ارامشی شیرون بهم دست داد که حس خوبی بود.حولمو پوشیدم و رفتم بالا.یه دفعه دو دست منو از پشت گرفت و منو در اغوش گرفت سریع چرخیدم_علی چیکار میکنی؟ولم کن_نمیکنم_حداقل اون دستمو ول کن تازه گچش را باز کردم _ولش نمیکنم_علی_جانم_دستمو ول کن لطفا_باشه دست راستتو بیخیبعد دست راستمو ول کرد و دست چپمو محکم تر گرفت و منو به سینه هاش چسباند _علی ولم کن_دوست ندارم _اگه بابام بفهمه با تک دخترش چیکار میکنی._اون خودش میدونه تازه خودت گفتی داداشتم منم میخوام خواهرمو بغل کنم_هر وقت به نفعته من خواهرتم هان؟؟_بله دیگه_واقعا که ولم میکنی یا خودم مجبورت کنم ولم کنی_خب اون وقت منم مجبور میشم دست راستتو بگیرم اما با زور. میدونی چرا؟_چرا؟_تا اون حولت یه دفعه کنار بره و...اخه حولت کوتاه که هست تنگ که هست از اینم کنار تر دیگه گند زدی به حیای خودت دختر اخه حیا هم چیز خوبیه ها.نگاهی به خودم کردم از بالای حوله کمی از ان باز شده بود سریع خودمو از دستش بیرون کشیدم و حوله را درست کردم و رفتم بالا.علی خیلی مرده.نمیدونستم اون اونجاست برای همین هواسم به حولم نبود و اونم برای اینکه سهراب نبینه و خودش هم نگاه نکنه منو بغل کرده بود........مانتو و کفش مشکی با شلوار و شال بنفش پوشیدم .خط چشمی هم کشیدم من معمولا خیلی کم ارایش میکردم و خط چشم میکشیدم.از اتاق خارج شدم ساعت 4 شده بود بی اعتنا به علی رفتم پایین_خوشکل کردی _کاری داشتی که امدی؟_نه...یعنی اره.اصلا تو رو که دیدم یادم رفت _سریع عجله دارم_میرسونمت_ماشین میبرم_اها!اقا سهراب بهتر از ما هست؟_نچ خودم میرونم_بیخی تو کم نمیاری بابات گفت مگه قرار نبود بری کارخانه؟؟؟؟؟؟_یادم رفت_زحمت_رحمت_به هر حال امروز 5 انجا باش در ضمن گفت زنگیدنت یادت نره_بای_بایسوار جاجری شدم و گاز دادم و از خانه خارج شدم و به دنبال تری و طرلان رفتم وای اینا از 1 منتظر من بودند پس چرا نزنگیدند؟گوشیم را نگاه کردم سایلنت بود وسی میس کال داشتم.......  فصل نهمطرلان _ به به رها خانم چه عجب بالاخره امدی!!!_اره امدم سوار شین عجله دارمطرلان _اخه ادم عاقل ساعت 1 به ما گفتی اماده باشین یه ربع دیگه اینجایی الان ساعت 4 تو که بد قول نبودیترنم _ بد قولیت به جهنم وایستادن ما به جهنم مردیم از نگرانی گفتیم بیایم خانه نیستی شاید بیای اینجا گوشی هم که اصلا جواب نمیدادی گفتیم تصادف کردی مردی بیمارستانی_خب حالا زندم خوشحال باشید بپرید بالا از دلتون در میارم بخدا خیلی داغون بودم حالا هم بدویید باید برم کارخانه سریع حرکت کردیم سر ساعت 5 درِ کارخانه بودم _ یه قرار مهم دارم شما که فکر نکنم بتونید اروم اینجا بشینید پس فقط مزاحم من نشید وگرنه من میدونم و شمارفتم داخل کارخانه. کارخانه حیاط بزرگی داشت که سنگ فرش شده بود و پر از گل و به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم میشدغربی کارخانه و غیره بود و شرقی دفتر و این چیزا.رفتم داخل ساختمان شرقی _کسی منتظر من هست؟_سلام خانم تهرانی بله اقای کیارش رستمی منتظرتون هستند_ کجاست؟_داخل اتاق مدیریت_مرسیدرو باز کردم یه نفر رو صندلی و پشت به من نشسته بود رستمی _ در بزنید بد نیستا_ادم برای رفتن به اتاق پدرش که الان برای خودشه در نمیزنهرستمی _اگه یه مهمون گل داشته باشه در میزنه_گل اما من الان یه مهمون خل دارم نه گل_چه با تربیت_با هر کس به اندازه لیاقت خودش باید حرف زد تا دعوا نشده بهتره برید سرِ اصل مطلب_مگه خواستگاریه که میگی اصل مطلب _چه ربطی داره من کار دارم لطفا سریع _منم دفعه قبلی که سر کارم گذاشتی کار داشتم_اها پس تلافیه_شاید_من الان کار دارم قرارداد نمی بندید برم_چه پرو_من هر وقت بخوام میام و میرم_کجا؟_به شما مربوطه؟؟_اره!!!!!_چه ربطی به شما داره اونوقت؟؟؟_خیلی ربطا_مثلا؟_ خب من نباید بدونم جوجه ی فسقلیم کجا میرههم صداش تغییر کرد هم برگشت _امید تو پس کیارش_من کیارش رستمی هستم اما همه منو امید میشناسند پس حرفی در موردش نزن_میدونستی من میام اینجا؟_نه فقط دیدم صدای ترمز ماشین امد از پنجره نگاهی کردم دیدم تویی اصلا باورم نمیشد اما خب گفتم بزار سربه سرش بزارم تا بعد.تو دختر یاشار تهرانی هستی؟؟؟؟_ خب بله _کاش نبودی_چرا؟؟؟_چون چ چسبیده به را.بیخی بابا _خب معامله جوره؟_کیا یاد بگیر همیشه معامله با اشنایی و غیره جداست_پس زود باش_ کجا میخوای بری؟_دوستام منتظرم هستند_بازم دوستات؟_مگه چه شونه؟ باید بگم دوست پسرام پس؟؟؟؟؟؟؟؟این دوستای من جونشون هم برای رفاقت میدن نامرد نیستند_خیلی خب من قرارداد رو امضا کردم بخون امضا کنامضا کردم_امید_بله_شب میای رستوران؟_شاید_اخه..........._خب بقیش؟چرا حرفتو خوردی؟_هیچی بیخی بای_بچه ها بریمطرلان_چه زود خب چی شد؟_هیچی امضا کردیم و تمام دیگهترنم باشه پس بریمحرکت کردیم . رفتیم شب هم رفتیم همون رستوران همیشگی که پاتوق ما و امیداینا شده بوده بود.چرا اسم خودشو امید گذاشته و بهم گفت به دوستام نگم؟کیارش رستمی قشنگه بهش میاد اما امید هم باحاله...رفتیم داخل امید و دوستاش هم بودند .همه چیز را به ترنم و طرلان گفتم و ساکت شدم ان ها هم که حال منو درک کرده بودند حرفی نمیزدند غذایمان را خوردیم و پول غذا را حساب کردم زودتر از بچه ها بیرون رفتم و سوار ماشین شدمبه شیشه ضربه خورد شیشه را پایین کشیدم و بدون نگاه کردن گفتممن_چه مرگتونه خب سوار شید تا بریم خوبه میدونید امشب اعصاب ندارم _تو پیاده شو تا دوستات برن کارت دارم_چی؟_این بار دوم منو اشتباهی گرفتیا_چی میگی امید؟_بیا بریم دیگه_باشهسویچ را به تری دادم و سوار ماشین امید شدم و حرکت کرد _اقای رستمی جالبه_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟_امروز اسم اصلی و فامیلیتون را فهمیدم_دیونه_چرا؟_خب یه کلام از خودم می پرسیدی تا بهت بگم طبق معمول رفتیم گردش و ساعت یک برگشتیم واقعا این حس متفاوتی که من به امید دارم عشقه یا عادت؟اما عشق یک طرفه مثل علی و منه بی فایده است _امید کجا میری؟_خسته ای؟_نه_خب میریم پیست_خوبه_میریم سوار موتور _اخ جون من موتور بلدم_نه دیگه با یک موتور که اونم من رانندم_نمیخوام_میدونی به چی فکر میکنم؟_نچ بگو_کاش یک بار دیگه اتفاق میافتاد_چی؟؟؟؟؟؟_که بترسی.اخه گفتی امیدم بهم نمیگی اما چند دقیقه بعدش مزه اغوشتم چشیدم_دیوانه روانی اصلا از این به بعد بهت میگم اقای رستمی_نه اینجا همه منو میشناسند بگی اقای رستمی فکر بعد میکنند_امید_بله _یک سوال بپرسم_بپرس_اون روز که امدیم پیست همه حرف از گذشتت میزدند مگه گذشتت چی بوده؟_پس بالاخره پرسیدی.اما چرا این قدر دیر؟بازم مهم اینه که سوالتو خودت ازم پرسیدی_خب الان یادم اومد_داستانش مفصله بهت میگم  فصل دهمرسیدیم پیست و از ماشین پیاده شدیم.امیر هم انجا بودامیر _به به...اقا امید و کیانا خانم خبریه؟این موقع شما دوتا؟امید _علیک اره دوربین مخفیه البته برای پیدا کردن فضول ها و خبر چین ها . چشم غره ای هم بهش رفت تا بدبخت جرات حرف زدن نداشته باشه امیر _امید اخه رزی_بسه بسه..بایو ازد امیر دور شدیم .یه دختر تا امید را دید به ما نزدیک شدو امید هم تا اونو دید سریع دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد...فهمیدم به خاطر دخنره هست برای همین چیزی بهش نگفتم دختره _سلامامید _علیکدختره _ایشون خانم جدیدتونن؟امید _خفه خودت میدونی من دخترباز نیستم درضمن ایشون مثل بعضی ها ول نیستند کهدختره _اگه ول نیست پس چرا این موقع با یک پسر غریبه_کجاست پسره غریبه؟؟؟؟من نامزدشم_منم خرم_در خر بودن تو که اصلا شَکی نیستدختره _پس تبریک میگم کیانا خانم امیدوارم همیشه با هم باشید و پای هم پیر بشید امید _صد در صد اگه بقیه بزارن خب ما وقتمون را الکی هدر نمیدیم خداحافظ_باشه فقط کیانا خانم درسته که این حرفا را میزنه اما بهش اعتماد نکنیدامید _رزیتا خفه شو گورتو گم کن نکنه دلت میخواد حرف هایی که لیاقتشون را داری بارت کنم؟؟؟خوشم امدکه حالشو گرفت همچنین منو نامزدش معرفی کرد اما فقط برای حالگیری دختره بودفشار دستاش هر لحظه بیشتر میشد و منو بیشتر به خودش می فشرد .داغ داغ شدم اما توی اوج لذت به خودم امدم رزیتا هم مثل من دختر بود نکنه میخواد همان کاری که با اون کرد با من هم بکنه؟؟؟؟سعی کردم خودمو از اغوشش بیرون کشیدم اما محکم تر منو گرفت_کیانا........کیانا.......ناراحتی ؟_نه...ولم کن دیگه رزیتا رفت_پس ناراحتی...گفتم که جریانو بهت میگم دخل ماشین بهت میگم_همین الان_باشه به عشق اول اعتقاد داری؟_نه چون تا حالا عاشق نشدم و نخواهم شدیک دفعه دستاش شل شد و من از بغلش بیرون امدم_من برات میگم...عشق اول بهترین عشقه هیچ وقت از یادت نمیره...البته به جز عشق هوس و عادت هم وجود داره که این دوامش خیلی کمه و فقط بدبختی داره..و در اخر فقط نفرته که از اون باقی می ماند..رزیتا هم هوس جوانی من بود تا وقتی که از دوست صمیمی خودم بچه دار شد و انداخت گردن من و من اون موقع فهمیدم هوسی بیش نبوده....البته تازه میخوام عشق حقیقی را بچشم حالا اخماتو باز کن و گرنه قلقلکت میدماو شروع کرد به قلقلک دادنم .....وای که چه قدر خندیدمهنگام برگشت سوار ماشین شدیم _کیا راستی بهانه برای علی پیدا کردی؟_نهیه دفعه وسط خیابان ترمز زد_چــــــــــــــــــــی؟؟_امید چیکار میکنی؟حرکت کن تا بگم_یعنی چی بهانه پیدا نکردی؟_امید حرکت کن بهت میگمحرکت کردمن _اخه هیچ عیبی نداره که بهش بگم نهامشبم وقت اخره باید به بابام بزنگم و جواب مثبت بدم اخه بابام شرط گذاشته یا علی یا یکی از اون بهتر منم نتونستم کسی پپیدا کنم خبکه اونم عاشقم باشه منم عاشقش باشم...تازه عشق یک طرفه بهتر از هیچ عشقیهرسیدیم اشکام جاری شد سریع از ماشین پیاده شدم _امید برای این یک هفته مرسی این روز اخر بود خوش گذشت خافظ...و سریع رفتم بالا...یک ساعت گذشت و من هنوز بیدار بودم و گریه میکردم تلفن را برداشتم و شماره بابا را گرفتم همان لحظه صدای ایفون سکوت خانه را شکست گوشی را قطع کردمعکس کسی پیدا نبود _کیه؟_خدا رو شکر بیداری؟_امید این موقع اینجا چیکار میکنی؟_بهم اعتماد داری بیام بالا یا میای دم در؟_بیا بالا اخه مستخدمامون رفتن مسافرت درو زدم و روی مبل نشستم....پس از چند دقیقه در باز شد و امید داخل شد..چراغها خاموش بود چراغ ها رو روشن کرد__سلام خوشکل خانم چرا تو تاریکی........اِ..کیا چرا گریه کردی؟_کاری داری؟_اره_پس بگو و برو_چته تو؟_هیچی_خب حرفامو میگم اما بزار تا اخر حرفمو بگم باشه؟_باش_من دنبال یه دختر بودم که متفاوت با بقیه باشه نازنازی و ننر نباشه همچنین دختری هم پیدا نکردم برای همین از دخترا فاصله گرفتم و برام بی اهمیت شدند تا روز پارتی تو برام متفاوت بودی کاری به هیچ پسری نداشتی اما اخرش برام شدی مثل بقیه تا اینکه اومدی سر میز ما فهمیدم کاملا مثل بقیه ای حتی بد تر..اما وقتی حال پیمان و میلاد و امیرو گرفتی گفتم بزار حرفتو بشنوم وقتی پیشنهادتتو دادی شوکه شدم بدجور شوکه شدم یقین پیدا کردم با بقیه متفاوتی روز مسابقه وقتی برای اولین بار مو های طلاییتو دیدم اصلا نمی نونستم از دیدنت چشم بردارم وقتی دستای گرمتو گرفتم حالم دگرگون شد ...وقتی جلوی توپی که سمتت میامد اومدم و توپو گرفتم لبخند فاتحانه ای زدمو گفتم نخیر خیلی پایین تری اما وقتی جلوی ضربه ی محکممو گرفتی و توپ گل نشد دیوونت شدم حتی دیگه نتونستم مثل همیشه بازی کنم...بعد مسابقه تو شدی عشق اولم برای همین روت غیرتی شدم وقتی دیدم تنها دارید میرید خانه و با پسرا دعواتون شده و وقتی مبارزتو دیدم دیگه کاملا مجنونت شدم هرچند مبارزت کار داره اما برای یه دختر عالی بود..خلاصه تر میکنم وقتی دوباره تو رستوران دیدمت انگار دنیارو بهم دادن وقتی گفتی میری پیست با کمال خوشحالی و تعجب قبول کردم یه دفعه کنترلمو از دست دادم و برای بیشتر دیدنت شرطو گذاشتم ...تو پارک که دیدم دارن میزننت خون جلو چشمامو گرفت اون موقع مطمئن شدم که هوس نیستی و عشق خالص و کاملی...وقتی اومدی تو اغوشم و بهم پناه اوردی فهمیدم که نیمه گمشده من خودتی...وقتی چشمای عسلیتو نگاه کردم همون موقع می خواستم بهت بگم دوستت دارم اما برای منی که همیشه بقیه بهم ابراز علاقه میکردند سخت بود هر وقت مقدماتشو فراهم میکردم ازم دور میشدی امشب تمام واقعیتو گفتم و به رزیتا هم ارزومو گفتم وقتی تو ماشین حرفاتو گفتی اتش گرفتم یک ساعت با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره یک دل شدم و امدم تمام واقعیتو بهت بگم هر وقت بگی میام خواستگاری کیا من دوستت دارم بی تو میمیرم قول میدم بهترین تکیه گاه و فرد زندگیت بشم و کاری کنم منو دوست داشته باشی......_من....من...من خیلی شوکه شدم اما امید منم دوستت دارم خیلی زیاد.......امید من عاشقتم.و این بار از عشقی فراوان که هر دو از ان خبر داشتیم هم دیگر را در اغوش گرفتیم چشمامو بستم یه دفعه لبم داغ شد......چشمامو باز کردم امید رفته بود..و فقط بوسه سرشار از عشقش را یادگاری گذاشته بودگوشیمو برداشتم و زنگ زدم بابا_به به چه عجب_جواب من به علی نه است اون داداشمه_شرط چی؟_بهتر از اون پیدا کردم امید _کی؟_همون کیارش مه تو کارخانه منتظرم بود_باشه باید ببینمش و باهاش حرف بزنم یه هفته دیگه میام _خوبه_کیانا_جانم بابایی_روی لج بازی نری یه نفر پیدا کنی و سوری_نه بابا مگه بیکارم شناسنامم الککی خط خطی میشه.._خوبه پس برو بخواب_بای  فصل یازدهمیک هفته هم مثل برق و باد گذشت تنها فرقش با گذشته این بود که پر از شور و امید و عشق بود به طوری که گذشت زمانو حس نمیکردم صدای گوشیم بلند شد امید بود_سلام اقا پسر گل خوفی؟خوشی؟چه خطرا؟_خطر هیچ اما فقط یه خبر_چی؟؟؟؟؟؟؟_بابا ذوق مرگ نشو بابات میخود بیاد دیگه_خب_نریم فرودگاه؟_نچ خودشون میان_اخه........_بابام دوست داره وقتی میاد یا کسی نباشه یا من تنها باشم _چرا؟_اخه تو بیای دیگه نمیشه با من کل کل کنه و رالی بزاریم و شرط بندی کنیم _پس بگو جمع پدر و فرزندیتونو بهم میزنم_دقیقا ما حتی مامانمم اکثر اوقات با سهراب میفرستیم بره_عجب شیطونایی_بله دیگه تازه اینا که چیزی نیست من تمام اتفاقات که افتاده برام حتی ضایع کردن و اذیت کردن پسرا هم بهش میگم بعدشم میریم پارک یا جنگل و بهم رزمی اموزش میده بعدش یه سر به کارخانه و در اخرم میریم خانه.._عجب...خب پس خوش به حالته برو فعلا._خافظ سریع تیپ ابی سرمه ای زدم و رفتم سمت فراری...بابا میخواست بفروشتش اما نزاشتم._سهراب جاجری رو بیار بده بابا_بازم مسابقه؟_بله_تو گواهینامه بگیری چی میشی_همینی که هستم_میاری؟_باشه میارم بعد خودم و مامانت با اژانس بر میگردیم_دمت ولرمگازشو گرفتم و رفتم نمیدونم چرا یه دفعه دلم برای امید تنگ شد همین چند دقیقه پیش با هم حرف زدیماسریع شمارشو گرفتم _جانم_سلام امید_علیک چیزی شده _نه یه دفعه دلم برات تنگ شد_قربون دلت و گرنه خودت که ادم نیستی_امیـــــــــد_بابا شوخی کردم قربون عشق خودم _لوسمم نکن باشه پس بای_بای _کجا؟_خب خوذت گفتی بای_تو گفتی لوسم نکن_اذیت نکن اذیتت میکنما_تسلیم کجایی؟_تو خیابون_با ماشین؟_خب اره_داری با گوشی حرف میزنی؟_ اره خب_قطع کن حواست به رانندگیت باشه مواظب خودتم باش_من یه عمر اینجوری بودم چیزیم نشده_حالا نه.تو یه چیزیت بشه من میمیرم اتفاق هم یک بار می افته نه هر بار که_باشه پس خافظ_خدافظچم شد من؟؟؟ولی خدایی کیانا شجاعی که به هیچ پسری اهمیت نمیداد برای علی و خواستگاریش چه جوری عاشق شد!!!!!!!!!!!!!_سلام باباییبابا_سلام....ماشین که اوردی؟_بـــــــــــلـه فقط مثل دفعه قبلی نامردی نکنید پلیسا رو بندازید به جونمابابا_نه بابایی.هر نقشه ای فقط یک بار کاربرد داره._ إ بابایی این یعنی یه ننقشه جدید داری؟_شاید بریم؟_سلامسرمو برگردوندم علیرضا بود.سرمو پایین گرفتم و سلام کردمبابا_علی با کیا بیا_امابابا_اما بی اماعلی_ مزاحم نمیشم خودم می رم خونهبابا_حرف نباشه بدو پسر با خواهرت بیا دیگهسوار شدیم کمی معذب بودم اهنگ غمگینی گذاشتم و شروع به مسابقه با بابام کردم اما بابا از یک راه دیگه رفت فهمیدم منظورشو زدم کنار_علی..._کیانا این طوری صدام نکن عذابم نده_علی..........ناخوداگاه اشکم جاری شد عی_کیانا خوشکلم تو که هیچ وقت گریه نمیکردی حالا هم گریه نکن حیف این چشمای عسلیت نیست که اشکی باشه؟_علی من عاشقتم دوستت دارم اما فقط جای برادر نداشتم میخوام برادرم باشی _منم خیلی فکر کردم تو درست میگی از این به بعد برادرتم تو هم منو مثل برادر واقعیت بدون نه سر عمو_باشه_حالا هم اشکاتو پاک کن خواهری_مرسیحرکت کردم بابا زود تر از ما رسیده بود بابا_فردا به امید بگو بیاد ببینمش _باشهمامان_پسری که دل کیانا رو ببره باید دید  فصل دوازدهماز خواب بیدارشدم به امید زنگیدم و گفتم بابا گفته بیاد...امید امد و بابا امیدو برد تو اتاقش و با هم حرف زدند و امید بدون خدافظی از من رفت ...رفتم پیش بابام _چرا کیانا باباشو اشفته می بینه؟؟؟؟؟چرا امید رفت؟_کیانا کیارش یا همون امید به دردت نمیخورههنگ کردم.........چی میگه بابام؟_چی؟_همین که گفتم یه دفعه خر و دیوانه شدم و کنترلمو از دست دادم_چی میگی واسه خودت بابا......چرا؟؟؟؟دلیل؟_همینی که گفتم دلیل محکم تر و بهتر از این که بابات داره بهت میگه؟_شما برا خودت میگی منحق انتخاب زندگی خودمم ندارم؟اصلا عاقلانه نیست........چیه حتما باید به علی میگفتم بله؟نخیر...من امیدو دوست دارم و تمام تو خوشبختی منو نمیخوای ازت متنفرم.....احساس سوزشی روی گونم کردم برای اولین بار......عشقم....پدرم............رفی قم.......پایه ی من......سیلی بهم زد........دیگه کنترل که هیچ اصلا خودم نبودم به خاطر علیرضا کتک خوردم؟؟؟؟_متاسفم برای خودم که عاشق چنین بابایی بودم......رفتم داخل اتاقم.بابا اومد بالابابا_کیاناجواب ندادم...._کیانا هر کار دوست داری بکن اما گوشیتو بده من تا یک ماه هم حق بیرون رفتن نداری ******** خیلی عصبی بودم روز اول و دوم و سوم گذشت حتی گوشی هم نداشتم ..ای شانسرو لج بابا که قصد رفتن به خارج هم نداشت مو هامو با تیغ از ته زدم....و با هیچ کس حرف نزدم حتی غذا هم نخوردم بابا اومد تو اتاقم تا منو دید می تونم بگم خشکش زد اما سریع خودشو جمع و جور کرد_مبارک مو هاتهیچی نگفتم_این مسخره بازیا چیه که غذا نمی خوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باید بخوری فهمیدی؟مجبوری روزی چند لقمه میخوردم و باز هم مهر سکوت بر لبام بود.......******** یک ماه گذشت و من به مجسمه ای سنگی تبدیل شدم من دختری پر جنب و جوش که یک لحظه هم ساکت نمی نشستم حالا فقط سکوت بودم و سکوت........از کجا به کجا رسیدم؟؟؟؟؟!!!!!بابا امد تو اتاقم _بیا این گوشیت دستم بهش نزدم اما جونمو بهت قسم میتوم تو این سال اگه امید امد طرفت از خودت برونش...حالا دست خودته زندگی من یا امید...حتی اگه بشنوم هم خودمو میکشم میدونی تمام کاراتم میدونم حالا خودت میدونی....خدافظ...مدرسم از فردا شروع میشد اما کی حوصلشو دارهگوشیمو نگاه کردم پر از اهنگ هایی که امید با إم مِ س برام فرستاده بود اشکم جاری شد چه جوری ازش دل بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب می شود.......چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست افتاب میشود.......********* رفتم مدرسه برای اولین بار در عمرم با چادر!!!!!!اکثر بچه های راهنماییمون توی دبیرستان ما بودند... طرلان و ترنم امدن کنارم و با هم رفتیم سمت مدرسه ...امروز روز سوم مدرسه بود و من به اجبار تری و طرلان امدم. شراره یه جورایی ضد من بود و من مقابلش بودم بچه ها رو دید و شناخت اما منو نه شاید در تمام عمرش فکرشم نمیکرد که کیانا چادری بشه یا حتی یک ثانیه چادر بپوشهشراره _اخی شنیدم عاشق شده نه؟؟؟؟کیانای خر با این ادعاش عاشق شد اونم عاشق کی؟؟؟؟؟؟؟؟یه ادم لاشی که ولش کرد و رفت؟نکنه نطفه هم داره که نمیاد؟؟؟؟؟چند ماهشه؟؟؟کنترلمو از دست دادم چادر و انداختم زمین و چرخیدم سمتش _یک بار دیگه حرفتو تکرار کنمعلوم بود ترسیده خون جلو چشمامو گرفت ………وقتی به خودم امدم که شراره و دوستاش خونی شده بودند و ترنم و طرلان منو از انها جدا میکردند_گورتونو از جلو چشمام گم کنید چه من باشم چه نه باید با دوستام درست حرف بزنیدبدبختا سریع فرار کردند نگاه سنگین امید را حس میکردم اما هرچه نگاه کردم ندیدمش ...بعد مدرسه دیدمش سوار موتور مسابقه ایش بود اما سخت ترین کارا کردم یعنی توجهی نکرم و سریع رفتم خانه...... فصل سیزدهمروز اول پیش خودم گفتم .........دیگرش هرگز نخواهم دیدروز دوم باز می گفتم..........لیک با اندوه و با تردید.....روز سوم هم گذشت امابر سر پیمان خود بودم....ظلمت زندان مرا میکشت.....باز زندانبان خود بودمروز ها رفتند و من دیگر....خود نمیدانم کدامینم......آن منِ سر سخت مغرورم...یا منِ مغلوب دیرینم.....بگذرم گر از سرِ پیمان.....میکشد اخر دگر بارم.......می نشینم شاید او آید......عاقبت روزی به دیدارم...(خلاصه صبر سنگ از فروغ)روز چهارم امد اشکارا..بدون مخفی کردنش از من....داشتم با تری و طرلان میرفتم خانه که امید امد و روبه روم ایستاد....بی توجه بهش به راهم ادامه دادم امید_کیاناوای خدایا تو صدای این بشر چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟اشکم جاری شد...بی محابادر همین لحظه شراره و دوستاش از کنارم عبور کردند شراره برگشت ارام در گوشم زمزمه کردشراره_بهت حق میدم کیا...بهت حق میدم که دیوونه ی این پسره باشی منو ببخش که ندیده قضاوت کردم و رفت....هر کاری کردم تا قدمی بر دارم و از امید فاصله بگیرم نتوانستمترنم _ کیانا منو طرلان میریم بای..خواستم بگم نه اما قدرت حرف زدن هم نداشتم تمام قدرتمو در پاهایم جمع کردم و قدمی به جلو گذاشتم و قدم بعدی.........بی اختیار و همچنین بی خیال اشک هام که بی محابا صورتمو خیس کرده بود شدم و بازهم چند قدم دیگر جلو رفتم _کیانا.......صداش بر جا میخکوبم کرد.....میخکوبِ میخکوب....امید جلو امد و از پشت منو در اغوشش کشید_امید نکن زشت...نزدیک مدرسم هستماسریع از من جدا شد سوار موتورش شد و من هم....رفتیم پارک ملت یک جای دنج و خلوت....دوباره منو در اغوش گرفت وای که چه قدر دلم برای این اغوش امن و گرمش تنگ شده بود...چه قدر بهش نیاز داشتم...._کیانا مو هاتو کوتاه کردی؟__تراشیدم ار ته...وقتی تو نیستی موهامو نوازش کنی میخوام که اصلا مو نباشه_عزیزم چرا با خودت و من اینجوری میکنی؟_امید_جانم_لطفا بغلم نکن.........و باز اشک مانع از حرف زدنم شدمن _امید بیخیال من بای..سریع رفتم_کیانا_نه....این جوری صدام نکندستمو گرفت _امید من توی این یک ماه فکرامو کردم بابام گفته دیگه براش مهم نیس با علی ازدواج کنم یا نه..من عقابم عقابی تیز پا..تک پر...نمیخوام خودمو در قفس بندازم وقتی در قفسی اساس طلایی یا اهنی بودن ان نیست اصل و اساس پرواز است فقط پرواز....پرِ پرواز.............قفس باز............دیگر چه میخواهم من؟.........جز پرواز(بخشی از شعر خودم به نام فقط پرواز)بابام قسمم داده تو این مدت باهات نباشم من عاشق تو هستم اما دیوونه ی بابامم نمیتونم از قسمی که بهش دادم شونه خالی کنم منو ببخش گلم اما بایاین بار من رفتم تو بغلش و اخرین بوسهمو ازش گرفتم و رفتم.اصلا نفهمیدم کی رسیدم خانه اهنگ هایی که امید برام فرستاده بود یا باهاش خاطره داشتمو میخوندم و اشک میریختم حتی لعضیاش قدیمی بود اما شدند زیبا ترین اهنگ هایم..همان لحظه چند اهنگ برام امد یکی یکی گوش دادم اولیش اتشم زد از ندیم بودنگو نگو دوسِت ندارم.....نمیتونم بدون تو اخه دوم بیارم.........بیا بیا شکسته قلب من بیا بزار تموم شه انتظارم........تو رو به هرچی می پرستی قسم میدم یه بار دیگه بیا بمون کنارم.......اخه خودت میدونی توی دنیا کسی رو من ندارم.............بگو که رفتنت یه خوابه یه قلب بیگناهه که داره میره زیر پای تو............نرو نبودنت عذابه بگو همش یه خوابه........تو رو خدا بمون پیشم نرو..........نرو نرو به پات میافتم هنوز یه عالمه حرفا مونده که بهت نگفتم........بمون میدونی بی تو میمیرم تموم میشم اگه بهت نگفتم..........بگو بگو که اشتباهه...بگو به غیره من به هیچ کسی نگاه نکردی............نرو تموم کار من اگه یه روز بری و دیگه بر نگردی.........بگو که رفتنت یه خوابه یه قلب بیگناهه که داره میره زیر پای تو............نرو نبودنت عذابه بگو همش یه خوابه.........تو رو خدا بمون پیشم نرو......... نگو نگو دوسِت ندارم.....نمیتونم بدون تو اخه دوم بیارم.........بیا بیا شکسته قلب من بیا بزار تموم شه انتظارم........اهنگ بعدی از مهدی احمدوند بودنارفیق بودیبرام اهی رفیق بامرام...........زخم کاریتم نزاشته جای پروازی برام .........یه روز به حرفم میرسی ........پرِ دستم جای تیغ.......ضربه ی اخرتم به هدف خورده دقیــــــــــــــــقدیگه نتونستم بقیه اش را گوش کنم......بعدیش از مهدی سعادتی بودباشه اون گریه نکن اون دیگه مال تو نیست.......................تو داری تموم میشی توی این چشمای خیسچه روزایی که به پاش موندی چشم به راه اون..........قلبتو شکست و رفت دلت موند بی هم زبون دلت موند بی هم زبون.......چه روزایی که دلت جلو چشماش میشکست........گم شدی تو وعده هاش خیلی حرفا زدو رفت خیلی حرفا زدو رفت.....دلمو میسوزونی قلبو اتیش میزنی بی وفایشو دیدی دل ازش نمیکنی.........بی قراری میکنی گریه زاری میکنی ببین اشکاتو چه طور داری جاری میکنی داری جاری میکنی................اشک چشماتو نریز واسه اون دل نسوزون............اون دیگه رفتنیه قدر اشکاتو بدون.....حالا فهمیدی چرا دلت عاشق شد و مرد.....غصه ی اونو نخور اون که غصتو نخورت اون که غصتو نخورت.............برو عاشق شو ولی....بدون این حق تو نیست.......که بیای مثل یه مرد ..بری با چشمای خیس بری با چشمای خیسدلمو میسوزونی قلبو اتیش میزنی بی وفایشو دیدی دل ازش نمیکنی.........بی قراری میکنی گریه زاری میکنی ببین اشکاتو چه طور داری جاری میکنی داری جاری میکنی................(گریه نکن مهدی سعادتی عاشقشم)و اما اخرین اهنگی که داد دارم میرم واسه همیشه ......................با تو بودن اصلا نمیشهسزای کار تو همینه...............تنها باشی واسه همیشهدارم میرم من از کنارت ............ندارم دیگه کاری به کارتپشت پا زدی به روزت................بمیره عشق سینه سوزتکــــــــــی واسه چشات میمرده؟؟؟؟کــــــــــی واست غصه میخورده؟؟؟؟؟کی تو رو با همه غم ها به عشق رسونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟******** یک ماه گذشت دیگه هیچ خبری از امید نشد حتی نمیدونستم زنده است یا مرده .......خیلی غم گین شده بودم اما برام اهمیتی نداشت.......تری و طرلان سعی میکردند منو بخندونند اما فایده نداشت شراره از وقتی امیدو دیده بود خیلی باهام خوب شده بود یکی از دوستای صمیمیم شده بود شاید درکم میکرد نمیدونم.............شاید اگه این سه تا نبودند تا حالا خود کشی کرده بودم .......خودکشی؟؟؟؟؟چه واژه عجیب و همچنین غریبی...........همیشه مایه ی تمسخرم بوده اما حالا............. فصل چهاردهمروز به روز اخلاقم پسرون تر و خشن تر میشد اما توجهی نمی کردم مو هام بلند شده بود و پسرونه مدل کریستین رونالدو میزدم.........حتی مبارزه هم خیلی تمرین کردم ***** بالاخره امسال هم تمام شد و تابستان شروع شد همه فهمیده بودند که من کیانای قبلی نیستم با بابام که یه روز همه کسم بود در حد دو غریبه شده بودیم و من بابام رو عامل تمام این اتفاقات میدونستم…بابام برای اشتی با من منو فرستاد اسپانیا و زیر بهترین مربیان جهان اموزش دیدم اما باز هم با بابام اشتی نکردم اخه کاری برام نکرده بود که با پولش همه کاری میتونه بکنه.........خسته بودم و این تابستان هم تمام شد.این تابستان این طوری گذشت و اتفاق خاصی نیافتاد و تابستان سال بعد هم فرا رسید..روز ها برام بی ارزش بود و فقط به امید تمام شدنش صبح ها بیدار میشدم....هر روز تری و طرلان و شری (شراره)از صبح ساعتای 7 میامدن پیشم و تا یک یا دوی شب بیرون بودیم به شراره و لوندگی هاش عادت کرده بودیم من سعی میکردم خودمو خونسرد نشان بدم کمی هم بهتر شده بودم اما اخلاقم هر روز پسرونه تر می شد حتی چندین بار لباس پسرونه پوشیدم و رفتم استادیوم ازادی!!!بازی دربی _استقلال و پرسپولیس)بود خیلی خوش گذشتتقصیر من نبود که تیپ پسرانه زدم و بی حجاب رفتم بیرون ....حتی گاهی خود مسئملان هم میفهمند که دختران بی حجاب و با تیپ پسرانه به استادیوم میایند اما باز هم اجازه نمیدهند و نمی گویند دختران با حجاب کامل و قانونی به استادیوم بیایند بهتر است یا بی حجاب و با تیپ پسرانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! رفتم تو گوگل و وبلاگ دختران پرسپولیسی با وجود استقلالی بودنم این گروه را دوست دارم چون اون ها هم دختر بودند و به رویانیان هم نامه نوشته بودند تا اجازه دهند دختران پرسپولیسی به ورزشگاه بیایند.....اما اخه چرا رویانیان؟؟؟اینو باید از رهبر و رئیس جمهور خواست..نظر سنجیشون خیلی باحال بود: ایا روزی فرا میرسد که دختران پرسپولیسی در استادیوم و بر روی سکو ها بیایند و تیم محبوب خود را تشویق کنند؟من که زدم صد در صد حتی هرگز هم داشت...**** صدای گوشیم بلند شد_بله؟شراره _ سلام _علیکشراره _داریم میریم شنا تو هم بیا_نچشراره_ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟_من نمیامشراره_خودتو لوس نکن پاشو بیا تنبل_حوصلم نمیشهشراره_کیانا بیا حال گیری نکن _کار دارمشراره_چه کاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که حر وقت دیدمت بیکار بودی اومدیا بدو_باشه هول....شراره_بوس بای_مرض خوشم نمیاد مثل ننرا و غیره میگی بوس بایشراره_ باشه پس بوس بای_کوفت خافظسوار ماشین شدم و سریع به سمت استخر همیشگیمان رفتم _سامشراره _چه به موقع ما داشتیم میرسیدیم که بهت زنگیدم با چه سرعتی امدی روانیترنم_چند بار گفتم این قدر تند نرو_همینه که هستطرلان _مامان منو باید بزنی تا سرعتش از مورچه بیشتر بشه کیا رو باید بگیری که رکورد سرعت جهانو نشکنهشالمو درآوردم خواستم لباسمو عوض کنم که زنی که مسئول استخر بود سریع به سمتم امدخانمه _اقا پسر خجالت بکش اینجا زنونه هستا وای خدا دوره ی اخر زمانه پسر به این گندگی یه شال میندازه رو سرش ابروهاش هم که برداشته حالا چی میاد استخر زنانهمنو شری و تری و طرلان زدیم زیر خندهخامنه_به چی میخندید برید لباساتونو بپوشید جلوی این برو بیرون دیگه_خانم من دخترم اینا هم دوستان و همکلاسیان دبیرستانم هستندخانمه_چرا دروغ میگی_بچه ها گفتم بریم استخر خودمونا نیومدید تری _بابا کیا دخترهخانمه نگاهی بهم کرد لباسمو که دید غرغر کرد و رفتخانمه_نگاه قیافش مثل پسراستاز استخر بیرون امدیم بچه ها که مطمئن بودند با بنز میام با شایان برادر تری امده بودند تا برگشت با من بریم بیرون طرلان_من حوصلم سر رفته_بگو تا بریمطرلان _خب گفتم_خره کجا بریمطرلان_پاتوق دو ساله نرفتیمیه دفعه وسط خیابان زدم روی ترمزترنم_فکتو ببند طرلانطرلان _بخدا از زبونم پرید کیا غلط کردم حرکت کنماشین پشتیمون چهارتا پسر توش بود کنار ماشین ما ایستادند یکی از پسرا_ای خانما کمک نمیخواید؟؟؟بلدیم راتون بندازیمامنو تری و طرلان_گمشید هــــــری!!!_بازم مثل قدیم سریع پامو گذاشتم روی گاز..........دیگه ماشینه به گرد پامون هم نرسید پیچیدم توی رستوران و با صدای لاستیکا که بر اثر ترمز شدید بود ماشین ایستادتری_کیا نه.._بپرید پایینرفتیم سر میز قدیمی...چشمم به جایی که همیشه امید می نشست خورد تمام خاطرات گذشته جلو چشمام رژه میرفت سریع از جا بلند شدم بچه ها هم بلند شدندتری_کجا؟_میخوام برمطرلان_ما هم میایم _نه من سرعتم تنده نمیخوام اتفاقی براتون بیوفته بایشری_اگه قراره برای تو بیوفته بزار برای ما هم بیوفتهسوار شدیم سریع دنده عقب گرفتم و همون طور دنده عقب از پارکینگ خارج و با دنده عقب به سمت در هتل یا همان رستورانش رفتم و از انجا خارج شدم پامو گذاشتم روی گازکنار پارک ...پارک کردم پیاده شدیم و کمی پیاده روی کردیم چند پسر از جلومون رد میشدند یکی از انها تنه ای به من زد_اهای اشغال به من الکی تنه میزنی؟؟؟؟برات دارم شروع کردم زدن پسرا هرکدامشان جلو میامد کتک میخورد همه شون رو زدم کمی از کفشم خاکی شد پایم رو روی یکی از دست های پسره اولیه گذاشتم_کفشمو پاک کنبا لباسش کفشمو پاک کرد و ما از انجا رفتیمحیلی اعصابم قاطی بود خوب شد که کمی سبک شدم  
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 19:28 توسط دختر شیطون| |


قالب وبلاگ - آژانس مسافرتی - گویا آی تی - تک تمپ - اتومبیل زندگی | گیره - گرافیک - وبلاگ